الشيخ الأميني ( مترجم : جمعي از مترجمين )
72
الغدير ( فارسي )
و اين روايت را حافظ ابو بكر هيثمى در ج 9 « مجمع الزوايد » ص 105 به نقل از ابى يعلى ، و طبرانى ، و بزار ، به دو طريق خود ذكر نموده و يكى از دو طريق را بصحّت اعلام و رجال آن را توثيق نموده ، و ابن كثير در جلد 5 تاريخ خود ص 213 از طريق ابى يعلى موصلى ، و ابن جرير طبرى آن را روايت نموده است . و ابن ابى الحديد در ج 1 شرح نهج البلاغه ص 360 گويد : سفيان ثورى روايت نموده از عبد الرحمن بن قاسم ، از عمر بن عبد الغفار ، اينكه زمانيكه ابو هريره با معاويه بكوفه آمد ، شبها در باب كنده مىنشست و مردم گرد او جمع ميشدند جوانى از كوفه آمد و در نزد او نشست و خطاب به او گفت : تو را به خدا سوگند مىدهم آيا از رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله شنيده اى كه دربارهء على بن ابى طالب عليه السّلام مىفرمود : اللهم وال من والاه ، و عاد من عاداه ؟ ابو هريره گفت : بار خدايا ، آرى ، آنجوان گفت : بنابراين من خدا را گواه ميگيرم ، بتحقيق تو ، دشمن او را دوست گرفتى و با دوست او دشمنى نمودى و سپس از نزد او برخاست ، و راويان چنين روايت نمودهاند كه : ابا هريره با كودكان در رهگذر همغذا ميشد و با آنها بازى ميكرد ، و هنگامى كه امير مدينه بود خطبه چنين خواند : « الحمد للَّه الَّذى جعل الدين قياما و ابا هريرة إماما » يعنى حمد خدائى را كه دين را قيام قرار داد و ابى هريره را امام نمود . و مردم را با اين سخن ميخندانيد ! و نيز هنگاميكه امير مدينه بود در بازار راه ميرفت و هر گاه به مردى ميرسيد كه در جلو او راه ميرفت با پاى خود بر زمين ميزد و ميگفت : راه دهيد راه دهيد امير آمد ، و مقصودش خودش بود ، ابن ابى الحديد سپس گويد : ابن قتيبه تمامى اين امور را در كتاب « المعارف » در شرح حال ابى هريره ذكر نموده و گفتار نامبرده در حق او حجّت است ، زيرا او متّهم نيست . امينى گويد : دست خيانت با اين روايت بازى كرده و تمام اين مطالب را از كتاب « المعارف » طبع مصر مورّخ سال 1353 هجرى از قلم انداخته ، و چه بسيار